امروز نیز چنین گذشت:)

خرید بک لینک
امروز صبح یهو دیدم مادرجان داره من و صدا میزنه،یه لحظه فک کردم دارم خواب میبینم ولی وقتی تکونم داد مطمئن شدم که خواب نیس:)

بهم گفت :« زود باش باید بریم آزمایشگاه آزمایش خون بدیم»

بعد کلی بدخلقی که من خوابم میاد و این حرفا گقت:«هیس*خودتم میدونی که باید بیای»

منم با یه قیافه اخمالو و درهم ریخته بلند شدم :) خخخخ ولی خیلی مرتب و ترو تمیز لباس پوشیدم:)

یه شلوار جین سرمه ای و مانتوی سرمه ای و شال سرمه ای پوشیدم و ساعتمم دستم کردم و گردنبندی که عاشقشم و هم گردنم کردم:) خخخ فقط شبا از گردنم در میارم :)

متشکل از یه زنجیر سفید_طلایی با یه پلاک خوشگل حرف E ^_^

با اینکه خیلی سادس ولی هیچکی نمیدونه چقد واسه من باارزشه:)

بماند تا حالا هزاران نفر گفتن :«E چرا؟ تو باید M بندازی گردنت» و منی که فقط میتونم بگم: « واسه من این قشنگ تره:)) »

هر دفعه که نمیتونم توضیح بدم خانم/آقای محترم این جوریه و اون جوریه:)

خیلی از آمپول و سوزن نمیترسم ولی همیشه وقتی سوزن میبینم دلم یهو میریزه یه خرده میترسم ولی چیزی نمیگم:) یه جورایی بدنم مورمور میشه"

این دفعه هم وقتی گفت:« دستت و مشت کن» یه خرده ترسیدم ولی تصمیم گرفتم به چیزای خوب فک کنم ،واسه همین گردنبند و محکم تو مشتم گرفتم و تو ذهنم اسطوره رو تجسم میکردم:)

کلا ایشون حامل انرژی میباشند:)

خیلی زود کارش تموم شد و رفت:) یهو به این فک کردم:« اِ اسطوره هم که همین دو روز پیش خون داد» یهو یه لبخند نشست رو لبم:)

بهم گفت: رو صندلی بغلی بشین ممکنه سرت گیج بره گفتم لازم نیس چیزیم نیس:)

اوممم یه خرده جاش دردمیکنه ولی خب مهم نیس:)

نمیدونم چرا اصلا دوس ندارم با کسی حرف بزنم همه آدما درنظرم چندش و غیرقابل تحمل به نظر میرسن نمیدونم این چه مرضیه که گرفتم:)

امروزم کلا خیلی با کسی حرف نزدم یه جورایی حوصله حرف زدن ندارم:|

+این روزا کلی عکسای بامزه ازشون دیدم وااای چقده بانمکن آخه*_*

تو برنامه هم که کلا نمیتونن جلوی خودشون و بگیرن خخخ:)))))

عکس پایینی رو بسی دوس میدارم^_^

+اینجا هم که خدای جذابیت می باشن:)

عکس جدید و جذاب احسان علیخانی

مثلااااا موهاشونو゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字...

ما را در سایت مثلااااا موهاشونو゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字 دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: سه شنبه 6 تير 1396 ساعت: 3:15

صفحه بندی