بهم گفت :« زود باش باید بریم آزمایشگاه آزمایش خون بدیم»
بعد کلی بدخلقی که من خوابم میاد و این حرفا گقت:«هیس*خودتم میدونی که باید بیای»
منم با یه قیافه اخمالو و درهم ریخته بلند شدم :) خخخخ ولی خیلی مرتب و ترو تمیز لباس پوشیدم:)
یه شلوار جین سرمه ای و مانتوی سرمه ای و شال سرمه ای پوشیدم و ساعتمم دستم کردم و گردنبندی که عاشقشم و هم گردنم کردم:) خخخ فقط شبا از گردنم در میارم :)
متشکل از یه زنجیر سفید_طلایی با یه پلاک خوشگل حرف E ^_^
با اینکه خیلی سادس ولی هیچکی نمیدونه چقد واسه من باارزشه:)
بماند تا حالا هزاران نفر گفتن :«E چرا؟ تو باید M بندازی گردنت» و منی که فقط میتونم بگم: « واسه من این قشنگ تره:)) »
هر دفعه که نمیتونم توضیح بدم خانم/آقای محترم این جوریه و اون جوریه:)
خیلی از آمپول و سوزن نمیترسم ولی همیشه وقتی سوزن میبینم دلم یهو میریزه یه خرده میترسم ولی چیزی نمیگم:) یه جورایی بدنم مورمور میشه"
این دفعه هم وقتی گفت:« دستت و مشت کن» یه خرده ترسیدم ولی تصمیم گرفتم به چیزای خوب فک کنم ،واسه همین گردنبند و محکم تو مشتم گرفتم و تو ذهنم اسطوره رو تجسم میکردم:)
کلا ایشون حامل انرژی میباشند:)
خیلی زود کارش تموم شد و رفت:) یهو به این فک کردم:« اِ اسطوره هم که همین دو روز پیش خون داد» یهو یه لبخند نشست رو لبم:)
بهم گفت: رو صندلی بغلی بشین ممکنه سرت گیج بره گفتم لازم نیس چیزیم نیس:)
اوممم یه خرده جاش دردمیکنه ولی خب مهم نیس:)
نمیدونم چرا اصلا دوس ندارم با کسی حرف بزنم همه آدما درنظرم چندش و غیرقابل تحمل به نظر میرسن نمیدونم این چه مرضیه که گرفتم:)
امروزم کلا خیلی با کسی حرف نزدم یه جورایی حوصله حرف زدن ندارم:|
+این روزا کلی عکسای بامزه ازشون دیدم وااای چقده بانمکن آخه*_*
تو برنامه هم که کلا نمیتونن جلوی خودشون و بگیرن خخخ:)))))
عکس پایینی رو بسی دوس میدارم^_^

+اینجا هم که خدای جذابیت می باشن:)

ما را در سایت مثلااااا موهاشونو゜*きゃわ*゜ のデコメ絵文字 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 10